شب تنهایی

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از
خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

دوست بی وفا

گئجه لر صبحه کیمی یاتمامیشام
یادیوی دل ائویندن آتمامیشام
گوزلرین گوز ئوننده قالدی اما
او گوزل گوزلریوه باخمامیشام
گول یاناق ئوزگه باغیندا گول آچیب
او گوله یانمیشام آتلانمامیشام

آی یوزون عالمه پیرایه ویریب
من بولوتلاردا قالیب شاخمامیشام
بال دوداقدان توکولوب شهد و شکر
یوخ نصیبیم که هله دادمامیشام
منی بیر گولمگیلن آتدین اگر
من سنی عالمه ده ساتمامیشام

گلمیسن گوزلریمه رویاما گل
سنه هیچ رویادادا چاتمامیشام

گئجه لر

 گل گولوم رحم ائله سن قلبیمی هیجران یارالار

آیریلیق آتشینه یار بو کونول گونده یانار

عشقیمیز سالدی منی باخ نه یامان گونلره یار

اولموشام بیر دلی کی فیکری ائله سنده قالار

اوره ییم بیر تیکه دیر گول اوزونه نازلی نیگار

ائله سنسیزله میشم من کی گؤزومدن سئل آخار

بو کونول آیریلا بیلمز چون کی عشقینده یاشار

سن کی گئتدین گونو گوندن منه دونیا دارالار

هامیسین قوی کینارا بونلارین ای وارلی باهار

حسرتیندیر کی منیم اینجه جانیمدان جان آلار

نه اولار ای اولو تانری اولاسان معجزه کار

یوخ اولا غملی سبب کی یاری مندن آرالار

گئجه لر تک اوتورب تک قالاسان عالمی وار . . .
او گئچن گونلره تک آغلیسان عالمی وار . . .

منده بیر گون بوتون عاشیقلر ایچینده یاشادیم . . .
عاشقین گوز یاشینا آغلایسان عالمی وار

يا علي يا فاطمه

از بهر این ساعت زمان لحظه شماری کرده است

وز بهر این وصلت زمین نابردباری کرده است

چشم فلک شب تا سحر اختر شماری کرده است

ایوب دهر از شوق امشب، بی قراری کرده است

دست خدا ، وجه خدا را خواستگاری کرده است
 
خوان کرم مخلوق را دعوت به مهمانی کند
صد نعمت از رحمت خدا بر خلق ارزانی کند

 
وز طور موسی آمده تا آنکه در بانی کند
آید خلیل ،آرد ذبیحِ خود که قربانی کند
 
یوسف گرفته مِجمر و اسپند گردانی کند
کرّوبیان در هلهله، قدوسیان در همهمه
 
عیسی به دنبال علی، مریم کنار فاطمه

اولین مدرسه عشق تاسیس شده،درس عشق علی فاطمه تدریس شده

امشب علی در خانه خود شمع محفل می برد

کشتی عصمت ، نا خدا را سوی ساحل می برد

مشکل گشای عالمی، حل مسائل می برد

انسان کامل را ببین ، با خود مکمل می برد

هم آن به این دل می دهد ؛ هم این از آن دل می برد

با نغمه ی جادویی اش ، داوود مداحی می کند

امشب زشادی هر وجودی خویش را گم کند

گردون تماشای زمین با چشم اَنجُم می کند

دریای لطف سرمدی ، بی حد تلاطم می کند

اهل زمین را آسمان غرق تَنَعُّم می کند

هر غنچه بهر وا شدن چون گل تبسم می کند

امشب که گاه شادی بی حدّ و بی اندازه شد

با دست جانان دفتر عشق علی ، شیرازه شد


دل کندن اسان نیست

 خیلی سخت تموم دارایت فقط فکر کردن به چشماش باشه

ولی دنیا اون رو هم ازت بگیره

و تموم زندگیت و شادیت غرق شدن تو رویاش

باشه  ولی از اون محروم بشی 

خیلی سخت شب وقتی خوابش رو میبینی و از

شدت دلتنگی از خواب میپری و میزنی زیر گریه باید این 

رو به خودت یادآوری کنی که وقتی دیدیش ازش

دوری کنی که اون نفهمه که دلتنگش بودی و دوستش داری

نه به خاطر غرور خودت  ..نه

فقط به خاطر خودش مجبور بشی که فراموشش کنی

ولی...........

دل کندن اگر آسان بود

فرهاد به جای بیستون دل میکند

جایت همیشه سبز است در خلوت خیالم

خوبم به خوبی تو گرچه نپرسی حالم

فریاد در اوج سکوت

از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن

تنها برای مبارزه، مبارزه با سکوت

فریاد میکشم از اعماق قلبم بر ساحل دریای نیلگون چشمانت

در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را میبینم

آرام شکست می خورم

و سکوت دنیایم را در بر میگیرد

فریاد، سکوت، غم و چشمانت به کناره میروند و تنها من میمانم

چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم ؟

کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمیدیدم

اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بندهای دنیاست

سلولم کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست

دیوارهایش به بلندای امواج ترانه عشاق و میله هایش به قطوری پیوند دو عاشق

خسته ام، خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی

به کناری میروم، آرام و تنها مینشینم و فقط به امید فریاد یک نفر هستم، که مرا از بند این اسارت برهاند

فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز میشود

میدانم فاصله سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است

اما منتظر می مانم، چون می دانم عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد

به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت...

عشق بی انتها

طوری عشق می ورزیم که گویا معشوق پاره ای از تنمان شده

و هر لحظه او را به خود نزدیک تر می بینیم به طوری که همه آینده خود

را در وجود او خلاصه کرده و حتی گاهی اوقات زندگی بودن او را بدتر از جهنم

می بینیم و گاهی اوقات دلمان آنقدر برایش تنگ می شود که می خواهیم او را از

رویاهایمان بیرون کشیده و در دنیای واقعی در آغوش گرفته و به اندازه تمام عمر

گریه کنیم.........

افسوس........

تنهایی و کوله بار خاطرات

همچون روز روشن بر من هویداست

که در مسیر زندگی ات روانه خواهی شد

و شاید هیچگاه من در خاطرت نمانم

و من بی شک هر جا باشم

نشانی از تو دارم

که با تو بودن را برایم زنده می کند

تو می روی و من با لبخند بدرقه ات می کنم

من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی

می مانم

باز هم مثل همیشه

اما می دانم

در تنهایی هم

با من هستی

بر دلم، خواهم نخواهم می زند

خون و آتش، هر دو با هم می زند

بر دلم، خواهم نخواهم می زند

نرگسش، آتش به جانم می زند

خنده اش، مستانه راهم می زند

تیغ ابروی سیاه دلکشش

زخم بر قلب تباهم می زند

خال و چال چانه ی زیبای او

همچنان یوسف، به چاهم می زند

گیسوی زاهد فریبش، آشکار

طعنه بر روز سیاهم می زند

وقر و سنگینی رفتارش، عیان

خنده بر بار گناهم می زند

یکی عاشق بود یکی نبود

مطمئن باش و برو

ضربه‌ات کاري بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگي‌ام خنديدي

به من و عشقي پاک

که پر از ياد تو بود

و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تکه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

يکي عاشق بود... يکي عاشق نبود...؛هيچکس مثل خدا عاشق معشوقش(ما انسان ها) نبود

يه روز عاشقش بودم ،يعني با تموم وجودم مي خواستمش اما... نميدونم چرا خدا وسط عاشقي من بلند گفت:-کات- اما ديگه نگفت:صدا-نور- حرکت

نمي دونم چرا؟شايد من

عاشقي و خوب بازي نکردم -اما بذارين يه چيزي ؛ به حقانيتش قسم ،هم باهاش

خنديدم ،گريه کردم،حت

 حتي براش درد کشيدم.اما نميدونم؟.

اون اصلا نقشش رو خوب بلد نبود بازي کنه.زيرِ صداش يه جوري تملق بود-من عاشق بودم،اما اون معشوق نبود!!!

اينه که موضوع نوشته ام رو گذاشتم" يکي بود... يکي نبود... غير از خداي مهربون هيچکس ديگه عاشق نبود" 

مي دونيد فيلم منم يه روزي به اکران در مياد.مي دونيد کي؟قــــــيــــــامـــــــت

يه روزي با صداي بلند مي گن:فيلم يکي بود... يکي نبود... تا چند دقيقه ديگه روي پرده آسمون به نمايش در

اميدوارم اون روز از فيلم من بدتون نیاد

زهر جدايي

ای دلم زهر جدایی را بخور/ چوب عمری بی وفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت / خنده دای برا خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی است / من که گفتم این پرستو رفتنی است

آه عجب کاری بدستم داد دل / هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

دیرگاهیست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است / که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم / همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید / تا نبینم که چه تنها شده ام . . .

شب سیاه و صدای جیرجیرک ها تنهای ام را برایم زمزمه میکند

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

 

 

 

عاشقی را شرط اول ناله و فریاد نیست...

تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست...

عشق بازی کار هر عیاش نیست...

غم کشیدن صنعت نقاش نیست..

شعری از میرزاده عشقی

باخديم داليسيجا يار گئدنده

باخديم داليسيجا يار گئدنده
بير يول دا دئديم باخار گئدنده

باخدي قاپيدان گئجه نده گولدو
بيلميردي اورهْ ك اومار گئدنده

باغلاندي ديليم اوره كدن آمما
آز قالدي چئكم هاوار گئدنده

گتمه . گئديسن ؟ياواش ياواش گئت
جانيم بيليسن چيخار گئدنده

دوْندر گوْزونو . خومار خومار باخ
قويما مني ده . خومار گئدنده

سن سيزليگه دوْزمه گيم چتيندي
گل جانيمي آل قوتار گئدنده

سندن سورا عشقي نئيليرم من
آل عشقيني ده آپار گئدنده

مهر ايله نوازش ائيله بلكه
گول بيتسين اوركده . قار گئدنده

دروغ مي گفت ولی نمی دانست که دروغش برایم امیدها دارد با اندازه هستی

دروغ مي گفت ، ديگري را دوست مي داشت....بارها از او پرسيدم دوستم داري ؟ گفت : آري..
گفتم:....راستش را بگو هرچه هست تورا خواهم بخشيد!
عاقبت با آرزوي فراواني آمد و گفت: مرا ببخش ديگري را دوست داشتم....
گفتم: حال تو كه سالهاست به من دروغ گفتي اين بار من به تو دروغ مي گويم:

هرگز تو را نخواهم بخشيد!

آن روز كه تو براي آخرين بار به رويم لبخند زدي، آن روز كه براي آخرين بار كلمه دوستت دارم را فرياد زدي آرزو كردم كه اي كاش از روز اول آن چشمان گيرا، را نمي ديدم!
آرزو كردم كه اي كاش لبخند زيبايت را نمي ديدم!
اكنون كه اشك از چشمانم فرو مي ريزد از دوري توست و براي عشق توست...
اكنون كه قلبم تعداد ضربان خود را نيز فراموش كرده و هستي و زنده ماندن در زير پايش سبك وفا شده و اميدها به هيچ مبدل شده.....
با انگشتانم روزها را مي شمارم براي تو و براي خوشبختی تو.....

چشم عاشق

گوزلرین آچ بیر گئجه تا من گوروم میخانه نی

دونیانی ترک ایلییپ من دولدوروم پیمانه نی

بی وفا اولسا نیگاری بیر کسین بیچاره دیر

بولبولون حالین دوشونمز گول، دئمه افسانه نی

اوت توتار عشقین یولوندا جان ورر بیچاره شمع

اما عاشیق سویلیرهر کیم گوره پروانه نی



قانلی کونلوم گوزلییر یول تا سنه قوربان اولا

گل بو هیجراندان خراب ائتمه داها کاشانه نی

هر کونول الدن وره یارین او بیر ویرانه دیر

بیر نظریار ائلسه آباد ائدر ویرانه نی

گر منی چکسن دارا اولدورسن الدن توتمارام

اولدور نده اوپ محبتدن دل دیوانه نی

عاشیقه بیر گون دئدیم ترک ائله او یاری ، دئدی

بیلمیسن عشق آتشی له یاندیریپ غمخانه نی؟


هامینی ترک ائلرم هر کیمسه واردیر دونیادا

اما من ترک ائدمرم او ساقی دوردانه نی

سنده گل ترک ائله مسجید تا گئدخ میخانه یه

توبه ائد ،سن محرم اول اوپ دیلبر جانانه نی

سونرا گل با هم "وفا" جاندان اولاخ قوربان اونا

آغلایاخ شاید اشیدسین گریه ی مستانه نی