بوسه عشق

اسم تو را که می برم
لب هایم مست می شوند
قلبم از دهان عشق
نفس می گیرد
و من از
لب هایِ مسموم زندگی
عسل می نوشم
هیچ مذهبی
شراب لب های تو را
منسوخ نمی کند
آنجا که مستانه هایم
شرعی ترین ترانه می شود
در هوای بوسه های تو

دیگر بهار هم سر حالم نمی کند

چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند

آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار

وقتی که سنگ هم رحم به بالم نمی کند

دلم شکسته دلم خیلی گرفته

مدتیست دلم شکسته

از همان جای قبلی

کاش میشد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شــــروع نشوی

کاش میشد فریاد بزنم

" پایــــــان "

دلم خیلی گرفته است

اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد

آدمها از دور دوست داشتنی ترند

این دل نا ارام خسته ام میکند

!نـــه نمیــــدانــــی
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام
!در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد
!نـــه نمیــــدانــــی
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نـا آرام
!...چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کن
م هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آن
گاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کن
م هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کن
م هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کن
ی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کن
م هر شب

کجا دن
بال مفهومی برای عشق می گردی

...که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب


بگذار میان شب  و روز باقی بماند که چقدر دوستت دارم

شب که می رسد به خود وعده می دهم

که فردا صبح شاید با تو حرف خواهم زد

 

صبح که فرا می رسد و نمی توانم صدایت را بشنوم

رسیدن شب را بهانه میکنم

 

و باز شب می رسد و صبحی دیگر

و من هیج وقت نمیتوانم حرف دلم را بزنم

 

بگذار میان شب و  روز باقی بماند

که چقدر

دوستت دارم ن

روز گاریست گرفتار کوی تو ام

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست

گشاد کار من اندر کرشمه‌های تو بست

ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود

نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست

مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد

ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست

حالم خوب است اما.............

اینك باران

بر لبهء پنجرهء احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور كنم


حالــــم خوب است امــــا


...

دلــــم تنــــگ آن روزهایی شده که می توانستم از تــــه دل
بخــــندم

دوست داشتن بی انتها

شهامت میخواهد دوست داشتن کسی که شاید
....هیچ وقـت
....هیچ زمان
.....سهم تو نخواهد شد

دلم تنگ است و دردم از ان توست ولی افسوس

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

ببار ای ابر بهاری که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو ن.....آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
جایت همیشه سبز است درخلوت خیالم
خوبم به خوبی تو گرچه نپرسی حالم

سنین هجرین ده ای قیز گجه گوندوز اغلارم

بیر دیل قانماز اؤره گیم وار کی گتیریب دی زارا منی

دئییر گَره ک یئتیره سن او جفالی یـارا منی

گــؤرور سن کی گئجه یاری سی، بــاشلانیری اَدا لاری

نَــه دیل قانیر نَـه ده تاری ، ایستیر قـویـا بـارا منی

دئییره م کی اونو بوراخ ، اوندان سنه یانماز چیراغ

یانا یانا چکیر بیــر آخ ، ائدیر گـونی قارا منی

دئییره م کی باشی داشلی ، نه قالیبسان گؤزو یاشلی

چوخ گؤزه ل وار قلم قاشلی ، چکمه هی هی اورا منی

دئییر اورا چکمه سـؤزو، گره ک اولا یــاریـن اؤزو

ایندی ده لاپ سؤزون دوزو ، یئنـه قویـوب زورا منی

باران عشق

در زیر باران عــشــق باید ماند تا غبار

"تنهـــایی را شــســت.....!!

نمیدانم در زیر کدامین بـــاران ایستاده ام کــه

اینگونه تــنهــا ولی خــیــسم"....!

نیا باران زمین جای قشنگی نیست

                        زمین جای طراوت جای شادی نیست

زمین جای غم و از دست دادن هاست

زمین جای سکوت و درد آدم هاست

زمین جای فریب و مرگ باور هاست
زمین جای نیرنگ دروغ هاست

نیا باران زمین جای زلالی نیست زمین جای صفا و عشق و پاکی نیست
بمان باران! بمان آنجا که بوی پاکی اش از عرش می آید...

اسمان غرق خونه دل من اسمان دشت جنونه دل من

اسمان تو چرا بغض کرده ای

مرا ببین چگونه بغضم را شکستم

نترس تو هم مثل من هستی

با گریه کردنت خوشحال میشوند

و خنده بر روی ادم ها جاری میشود

پس ببار هم جون من

دلم برات تنگ شده ......

امشب از اون شباست

امشب از اون شباست که من دوباره دیونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر میخونه بشم

امشب از اون شباس که من دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمونهم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمه دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم

من به زمینو آسمون دست رفاقت نمی دم

از این همه دربه دری تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگیاین انتهای طاقته

از این همه دربه دری دلم رسیده جون من

به داد من نمی رسهخدای آسمون من

دلم گرفت از آسمونهم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمهدلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتیتلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسموندست رفاقت نمی دم

جدایی

ماه ها میگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود ...


 

تو هم دردی نه همدردی

 

قربانی دل

از باغ مي برند چراغانيت كنند / تا كاج جشنهاي زمستانيت كنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار / با اين بهانه كه بارانيت كنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل نبند / اين بار مي برند كه زندانيت كنند

اي گل گمان نكن به شب جشن مي روي / شايد به خاك مرده اي ارزانيت كنند

يك نقطه بيش فرق ، بين رحيم و رجيم نيست / از نقطه اي بترس كه شيطانيت كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست / گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند

شاد باش كه از شادي تودل شادم

 تا تو شادي زغم هر دو جهان آزادم

لذت زندگي من همه خورسندي توست

 بي وفايم كه  بی وفايت برود از يادم

فصلها را به هم نریز

وقتی که می رفتی، بهار بود
تابستان که نیامدی، پاییز شد
پاییز که برنگشتی، پاییز ماند
زمستان که نیایی، پاییز می ماند
تو را به دل پاییزی ات
فصلها را
به هم نریز

بعضی وقت ها هدیه های جامد کسانی مثل تو......از

دل خودت نرم تر است

مثل تکه کاغذی یا مثل یک اسکناس دو هزاری

می فهمی که چی میکم .میفهمی؟

آللاها خاطیر منی اوز وصلیوه چاتدیر گوزلیم

سن منی مجبور ائلمه تا کی تمنایه گلیم

مجنونا تای من سورونوب خدمت لیلایه گلیم

دوزدو کی سن چوخ منی اینجیتمیسن اما بونو بول

من کی قبول ائیلمرم عشقیده دعوایه گلیم

من یانیرام آیریلیقین اولدوغی دوزخ اودونا

بیر نه اولار سن قویاسان جنت اعلایه گلیم

آللاهی شاهید توتورام من سنی چوخ ایستمیشم

قوی کی گوزل گول اوزووی بیرده تماشایه گلیم

آللاها خاطیر منی اوز وصلیوه چاتدیر گوزلیم

تا تزه دن من دوغولوب بیرده بو دونیایه گلیم

شب تنهایی

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از
خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودی
سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم
مرا می شکستی، مرا می شکستی

باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

دلــــــــــــــــم گرفته است این برای تو خنده اور است و خوشحال باش من حالم این اس

دلــــــــــــــــم گرفته است


به ايوان مي روم و انگشتانــــــــــــــــم را


بر پوســــــــــــــــت كشيده ي شب مي كشم!


چراغ هاي رابطه تاريكــــــــــــــــند


كــــــــــــــــسي مرا به آفتاب


معرفي نخواهد كــــــــــــــــرد


كسي مرا به ميهماني گنجشكــــــــــــــــ ها نخواهد برد!

پــــــــــــــــرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني  ست.........

http://negarfarhoodi.persiangig.com/image/ashegh.jpg

خوب یــــادم هست ...

که میگفتی بدونــ تـــو نمیتـــــوانم نفس بکشــــم ...


وحــــالا ...


در اغوش او به نفس نفس افتاده ای.......